من نمیدانم این دلتنگی، دلتنگی که میگویند چیست
همین حس مبهم نفسگیری
که دامنگیرمان میشود
وقتی چیزی را
کسی را
جایی جا گذاشتهایم
همان دلتنگیست !؟
مهدیه لطیفی
[ مهدیه لطیفی ]
+ م
من چشمهایم را بستم و
تو قایم شدی .
من هنوز روزها را میشمارم و
تو پیدا نمیشوی ؛
یا من بازی را بلد نیستم
یا
تو جرزدی ...
امین منصوری
[ امین منصوری ]
+ م
پیراهن آتش است
که به تن میکنی
و فقط من میسوزم
که همخانه بادهایم .
:::
سر میروم از خویش
از گوشه گوشه فرو میریزم
و عطر تو رسوایم میکند ...
:::
از زحمتکشان ،
خارپشتان را دوست دارم .
از پستانداران
خفاشان را .
از خزندگان
ماران را دوست دارم
از گزندگان
آدمیان را .
:::
دور از تو
رودی كوچكم
قفل اسكله را میبوسم
توقع دریایی ندارم
دور از تو
فوارهی بیقرارم
پرپر میزنم
كه از آسمان تهی
به خانهی اولم برگردم .
:::
حسرت میبرم به عسل
كه به تقلیدت شفا میبخشد .
حسرت میبرم به مدادم
كه تو را برجا میگذارد
و غبار میشود .
شمس لنگرودی
[ شمس لنگرودی ]
+ م
آقا
هی آقا
آوردهام شناسنامهام را
به صفحه آخرش
یکی دو برگ اضافه کنید
در این روزهایی که اینهمه میمیریم
احتیاط
شرط عقل است .
امیر آقایی
[ امیر آقایی ]
+ م
گفتم مرگ، حق است
بنشینم شعری برای مرگ بنویسم
نوشتم، خط زدم
نوشتم، خط زدم
مأیوس نشدم ادامه دادم
نوشتم، خط زدم
54 سال گذشت ،
خسته شدم گفتم بروم شعری برای زندگی بنویسم
گور پدر مرگ !
اکبر اکسیر
[ اکبر اکسیر ]
+ م
حتی اگر حرفی نبود
شمارهام را بگیر و فقط بخند …
وقتی میخندی
زمان میایستد
و در زیر پوستام انگار
پرندهایست
که برای رهایی
پرپر میزند …
مریم ملکدار
[ مریم ملکدار ]
+ م
حالا كه آمدهاي
چرا اين قطار ايستاده است ؟
چرا اين قطار برنميگردد ؟
:::
حالا كه آمدهاي
گريه نميكنم
حالا كه آمدهاي
كيفت را باز كن
دستمالي به من بده
:::
حالا كه آمدهاي
ديگر نه شاعرم نه عاشق
فقط اين پنجره را ببند
تا دلم نگيرد
:::
حالا كه آمدهاي
سلام
حالا كه نميروي
خداحافظ
اي همه سوزنبانهاي آن مسير دوردست
:::
حالا كه آمدهاي
از اين چمدان ميترسم
اين چمدان را برميدارم
اين چمدان را
به درياهاي دور مياندازم
:::
حالا كه آمدهاي
دلم براي اين ماه و اين ستاره ميسوزد
امشب چگونه سر بر بالش خواب ميگذارند
با اين همه بيداري !
:::
حالا كه آمدهاي
آن سوزنبان را بدعادت نكن
بگو كه خيال سفر نداري
بگو كه برنميگردي
:::
حالا كه آمدهاي
اين همه كبوتر و اين همه گنجشک
چرا به لانههايشان برنميگردند !
تو كه جايي نرفته بودي !
:::
حالا كه آمدهاي
بوي اسفند در همه خانه پيچيده است
اما صداي خنده مادرم را
نميشنوم
:::
حالا كه آمدهاي
همه گلدانها خوشحالاند
دوباره اين آبپاش زرد
هر روز ساعت هفت صبح
به سراغشان خواهد رفت
:::
حالا كه آمدهاي
گريه نكن
ديگر مشق نمينويسي
همه مدادهايت رنگي است
:::
حالا كه آمدهاي
همين جا بنشين
و فقط از خدا بپرس
چقدر با هم بودن خوب است
:::
حالا كه آمدهاي
گريه نميكنم
اين باران
از آسمان ديگري است
:::
حالا كه آمدهاي
هي برنگرد و هي پشت سرت را نگاه نكن
گنجشكهاي آن شهر دوردست هم
براي خود فكري ميكنند
:::
حالا كه آمدهاي
فقط به همين لحظه بينديش
به اين همه شادماني كه آمدهاند و
براي ديدنت به هم تنه ميزنند
:::
حالا كه آمدهاي
هي دست و دلم را نلرزان و
هي دلواپسم نكن
اگر نميماني
بيابانهاي بيباران
منتظرم هستند
:::
حالا كه آمدهاي
تو پروانه ميشوي و
من هم بيدغدغه مرگ
پير ميشوم
:::
حالا كه آمدهاي
همان پيراهنات را بپوش
همان پيراهن آبي گلدار
با همان بهار
كه مرا پانزده سال جوانتر ميكند
:::
حالا كه آمدهاي
خداحافظ
اي همه شبهايي كه با هم گريه كردهايم
:::
حالا كه آمدهاي
همين پرنده بيطاقت
كه تو را گم كرده بود
با خيال راحت
دلش را برميدارد و
به جانب جنگلهاي دور ميرود
:::
حالا كه آمدهاي
تازه ميفهمم
احساس آن دهقان پير و
مزهی دعاي باران را
:::
حالا كه آمدهاي
توان ايستادن ندارم
بنشين
سر بر زانوانم بگذار
محمدرضا عبدالملکیان
[ محمدرضا عبدالملکیان ]
+ م
تو را از قتلگاه شعر و شور دفتر آوردند
شهيد من! تو را از خاكريزي ديگر آوردند
براي غربت گل هرچه خواندي، ارغواني بود
به رسم قدرداني از گلويت خنجر آوردند
تو را همچون نگيني سرخ از انگشتر چشمم
به نيش دشنههاي تشنة نفرت، در آوردند
بخوان چاووش آتش، اي دل، اي مرغاساطيري
كه از ققنوس بيپرواي من، خاكستر آوردند
كجايي اي عطشانديشه! سقراط حقيقتنوش !
برادرها برايت شوكران در ساغر آوردند
تو را همچون سؤال، از آتش و آيينه پرسيدم
جوابم را گلويي خشك و چشماني تر آوردند
٭٭٭
كبوتر ـ آرزوهاي مرا پيش از سحر بردند
صلات ظهر ـ در خون غوطهور، مشتي پر آوردند
سیدحسن حسینی
[ سید حسن حسینی ]
+ م

حالا که رفتهای
پرندهای آمده است
در حوالی همین باغ روبرو
هیچ نمیخواهد ،
فقط میگوید:
کو کو ...
محمدرضا عبدالملکیان
[ محمدرضا عبدالملکیان ]
+ م
این کتابهای نادان را
که مدام میگویند
وزن ندارد
و رنگ یا طعم یا رایحه
و حجم ندارد و دیده نمیشود
صدای تو ،
زیر آن بید بلند
که از شنیدن واژههایت جنون گرفت
دفن کنید ؛
به فتوای مرد غمگینی
که هر شب آدینه بر ضریح صدایت دخیل میبندد.
:::
در این هستی غمانگیز
وقتی حتی روشن کردن یک چراغ سادهی «دوستات دارم»
کام زندگی را تلخ میکند
وقتی شنیدن دقیقهای صدایِ بهشتیات
زندگی را
تا مرزهای دوزخ
میلغزاند
دیگر -نازنین من-
چه جای اندوه
چه جای اگر ...
چه جای کاش ...
- این حرف آخر نیست -
به ارتفاع ابدیت دوستات میدارم
حتی اگر به رسم پرهیزکاریهای صوفیانه
از لذت گفتناش امتناع کنم .
:::
خرمن گیسویت را نمیخواهم
و کمان ابرویت را
یا نرگس چشم
یا غنچهی دهان
یا قامت سرو
یا لب لعل
و ماه صورتات را
نمیخواهم
آه، اگر چیزی هست برای رام کردن این اسب وحشیِ روح
صدایت صدایت صدایت
تنها صدایت از پشت تلفن راه دور .
:::
دلم تنگ میشود، گاهی
برای حرفهای معمولی
برای حرفهای ساده
برای «چه هوای خوبی!»
«دیشب چه خوردی؟»
برای «راستی! ماندانا عروسی کرد.»
« شادی پسر زائید.»
و چه قدر خستهام از «چرا؟»
از «چهگونه!»
خستهام از سؤالهای سخت، پاسخهای پیچیده
از کلمات سنگین
فکرهای عمیق
پیچهای تند
نشانههای با معنا، بیمعنا
دلم تنگ میشود، گاهی
برای
یک دوستات دارم ساده
دو فنجان قهوهی داغ
سه روز تعطیلی در زمستان
چهار «خندهی» بلند
و
پنج «انگشت» دوست داشتنی .
:::
شنبه را
با تیغی از جنس بردباری
تکهتکه میکنم
و یکشنبه را
- بی هیچ درنگی ـ
میسوزانم با آه .
دوشنبهی وحشی را
که در شیب تنهایی
رام میکنم با چند قطره آب شور ،
دیگر برای کشتن سهشنبه
تیغی نیست، آبی نیست، آهی نیست ،
مگر دعا.
و بعد
دیوانهوار بوسه میزنم
بر معبد دستهای چهارشنبه
که از فرط همسایگیات
بوی نور میدهند.
و اینها و این همه
تنها برای تو
ای نشسته در شب شتابناک آدینه !
مصطفی مستور
[ مصطفی مستور ]
+ م
قرار بود
تنهایت نگذارم ...
ولی چه میشود کرد ؟
با این قلب دقیق
که ثانیهای فالش نمیزند
و نفسی
که هرچه میکشم
از سماجت اوست !
:::
من
كاناپهای پوسیده
در باران ...
تو
سربازی دورافتاده
با گلولهای در پهلو ...
چقدر دیر
همدیگر را پیدا كردیم ...
علی اسداللهی
[ علی اسداللهی ]
+ م
میبویم گیسوانت را
تا فرشتهها حسودی کنند
شانه میزنم موهایت را
تا حوریها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر میگویم برای تو
تا کلمات کیف کنند
مست شوند
بمیرند ....
مصطفی مستور
[ مصطفی مستور ]
+ م
از لیوانها
به لیوان شکسته فکر میکنی
از آدمها
به کسی که از دست دادهای
به کسی که به دست نیاوردهای
همیشه
چیزی که نیست
بهتر است .
علیرضا روشن
پ.ن: 1) حکایت شاهین نجفی مثل آن باباییست که میرود فروشگاه برای خرید و درخواست تخفیف میکند تا سودی ببرد اما حواسش نیست، دوبار حساب میکند و دو برابر پول میدهد ... یک چیز دیگر، اگر دیدید که دوستداران و دوستان و برادران شاهین نجفی او را تخطئه نمیکنند و حرفی نمیزنند، بگذارید به حساب اینکه حبّ نجفی در منافذشان رخنه کرده و آنها دل آن را ندارند که تکهای از وجودشان را انگولک و جدا کنند. اگر ولد را تکهای از وجود والد بدانی، دقت که کنی میبینی پدر و مادرها هم ضعفها و مرضها و عیبهای بچهشان را به رویش نمیآورند و تردش نمیکنند ...
2) تا یادم نرفته، خیلیخیلی سعی کنید برای وبلاگ آهنگ نگذارید! اگر دلتان خواست و عشقتان کشید، گذاشتید، دکمهی موتش را دم دست بگذارید تا زرت بزنیم و آفاش کنیم. آخر این چه کاریست که با روان آدم میکنید ...
3) طنز روزگار را ببین ... خداوند در و تخته را با هم خوب جور میکند. دیروز با دو برادر که تا به حال در عمرشان دروغ نگفتهاند و پارسا که در طول و عرض حیاتش حتی یک کلمه هم راست نگفته است نشستیم گپ زدن و راه افتادیم برای خوش گذشتن. شاید آدمهای خالی بند و پرچانه غیرقابل تحمل باشند و نشود هضمشان کرد اما وقتی همین غیرقابل تحمل، حتی به دروغ، روایت منحصر به فردی از عشق، فوتبال و دیگر تجربیات زندگیاش دارد آن وقت است که وقتی باهاش میگردی و دوستی، بهت خوش میگذرد و اکیپتان معجون عجیب و پرانرژی خواهد شد ...
4) نارنجی پوش را هم رفتم دیدم . شلختگی روایی عامدانهای دارد. سر و صدایش زیاد است. حامد بهدادش زیادی حامد بهداد است . عصبی و جوگیر. یک بی احترامی به سفره غذا دارد که من اصلن خوشم نیامد. چن جای فیلم توش فحش میدهد که خیلی نچسب است و دیالوگش دلی نیست و بازیست و بیشتر برای وا شدن نیش جماعت میان مایه و بیمایهست دور از جان شما ...
[ علیرضا روشن ]
+ م
برگرد ای توسل شب زندهدارها
پایان بده به گریهی چشم انتظارها
از یک خروش نالهی عشاق کوی تو
حاجت روا شوند هزاران هزارها
یک بار نیز پشت سرت را نگاه کن
دل بسته این پیاده به لطف سوارها
از درد بیحساب فقط داد میزنم
آیا نمیرسند به تو این هوارها ؟!
ما را به جبر هم که شده سر به زیر کن
خیری ندیدهایم از این اختیارها
باید برای دیدن تو مهزیار شد
یعنی گذشتن از همگان، محض یارها
شبها بدون آمدنت صبح میشوند
برگرد ای توسل شب زندهدارها
این دستها به لطف تو ظرف گداییاند
یا ایهالعزیزِ تمام ندارها
علی اکبر لطیفیان
[ علیاکبر لطیفیان ]
+ م
دوستم داری، میدانم، باز
دوست دارم که بپرسم گاهی
دوست دارم که بدانم امروز
مثل دیروز مرا میخواهی ؟
از هوایت قفسم را پر کن
تنگ دریاست برای ماهی
فرصتی تا بسراییم از هم
بس کن از فلسفههای واهی
عشق، عشق است چه بر لوحهی زر
بنویسند چه برگ کاهی
پرسش از عقل فریبیست به خویش
تا جنون میدهمت آگاهی
غیر از آن کوچهی بی شرح و نشان
خانهی دوست ندارد راهی .
محمدعلی بهمنی
[ محمد علی بهمنی ]
+ م
نمیخواستم اینگونه اتفاق بیافتی
اما
لبم بر لبت
دهانت در دهانم
شلیک میشوی
و من بر دیوار پشت سر
قاب میشوم ...
نگین آذر
[ نگین آذر ]
+ م
کاش غم و غصه هم قیمت داشت
مجانی است
همه میخورند .
کاش روی دهانمان
کنتوری نصب میشد
و جریمه غصهها را
به حساب آنان میریختیم .
غصه نخوریم مردم
سیاستمدارها هم روزی بزرگ میشوند
به مدرسه میروند
و دنیا
مثل گل مصنوعی قشنگ میشود
هر چیز مجانی که ارزش خوردن ندارد .
شمس لنگرودی
[ شمس لنگرودی ]
+ م
من خود نمیروم دگری میبرد مرا
نابرده باز سوی تو میآورد مرا
كالای زندهام كه به سودای ننگ و نام
این میفروشد، آن دگری میخرد مرا
یک بار هم كه گردنه امن و امان نبود
گرگی به گله میزند و میدرد مرا
در این مراقبت چه فریبیست ای تبر
هیزمشكن برای چه میپرورد مرا ؟
عمریست پایمال غمام تا كه زندگی
این بار زیر پای كه میگسترد مرا
شرمنده نیستیم ز هم در گرفت و داد
چندانكه میخورم غم تو، میخورد مرا
قسمت كنیم آنچه كه پرتاب میشود
شاخه گل قبول تو را، سنگ رد مرا
حسین منزوی
[ حسین منزوی ]
+ م
لیلا دوباره قسمت ابنالسلام شد
عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد
میشد بدانم اینکه خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته وام شد؟
اول دلم فراق تو را سرسری گرفت
و آن زخم کوچک دلم آخر جذام شد
گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم! تمام شد
شعر من از قبیله خون است، خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد
ما خون تازه در رگ عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو رمزالدوام شد
بعد از تو باز عاشقی و باز آه ... نه !
این داستان به نام تو اینجا تمام شد
حسین منزوی
[ حسین منزوی ]
+ م
تابوت اگر دو مرده را جا میداشت
من آنجا میبودم کنار تو ...
ما بندگان ناگزیریم، اما
حالا که هجران، پیشانینوشت مقدر آدمیست
این درخت که اینک تکیهگاه توست
امروز منم
این درخت که امروز منم
فردا تابوتات ...
بمانی درختات میشوم
بمیری تابوتات ...
[ علیرضا روشن ]
+ م
...
همه ما
فقط حسرت بیپایان یک اتفاق سادهایم
که جهان را بیجهت
جور عجیبی جدی گرفتهایم ...
فراموشی، فراموشی، فراموشی
سرآغاز سعادت آدمیست !
سیدعلی صالحی
[ سیدعلی صالحی ]
+ م
خسته ،
خودخواه ،
بیشکیب
از این جهان فقط همینها را برایم باقی گذاشتهاند
با من مدارا کن !
بعدها ...
دلت برایم تنگ خواهد شد ...
سیدعلی صالحی
پ.ن: تووی وبگذر دیدم که به اینجا فراوان لینک داده شده از وبلاگ نسترن وثوقی. داستان از این قرار است که یک عزیزی یادداشت من را مناسب پست خانم وثوقی دیده و خالی از لطف ندیده که این چند خط را از نظر بگذرانند و ایشان هم بزرگواری کرده، یادداشت را روی صفحهاش قرار داده که همه با هم بخوانیم.
این را هم بگویم که هنوز، کماکان، مداوم و پیوسته آن آهنگ لهراسبی را گوش میدهم که به آدم کلی حال و انرژی میدهد و به دلیل قدیمی شدنش چیزی از ارزشش کاسته نشده ...
چون قسمت نظراتشان بسته بود گفتم که از همین فسقل جا تشکر کنم ... مرسی خانم وثوقی.
[ سیدعلی صالحی ]
+ م
کوچهها را بلد شدم
خیابانها را
مغازهها را
رنگهای چراغ قرمز را
جدول ضرب را حتی
و دیگر در راه هیچ مدرسهای گم نمیشوم اما
هنوز گاهی میان آدمها گم میشوم
آدمها را بلد نیستم .
مهدی مؤمنی
[ مهدی مؤمنی ]
+ م
دموکراسی این نیست
که مرد نظرش را دربارهی سیاست
بگوید ،
و کسی هم به او اعتراض نکند
دمکراسی این است که
زن نظرش را دربارهی عشق بگوید
و کسی هم او را نکشد !
:::
هر گاه مرا با دشنهی کلماتت
زخمی میکنی
به من میگویی :
اگر بچگی کردم
مرا ببخش !
ببینم
تو تا کی میخواهی از مادری من
سوءاستفاده کنی
تا کی ؟!
:::
همهی شهرهای دنیا
در نقشهی جغرافیا
به نظرم نقطههای خیالیاند
مگر یک شهر
شهری که در آن عاشقات شدم
شهری که بعد از تو وطنم شد !
سعادالصباح
[ شاعران خارجی ]
+ م
مادران ما
از لقمهی جگرخایِ جانشان
قاتُق به دهانِ هُدهُدکانِ بیقرارِ خويش نهادهاند.
و حتما
نظر به روحِ بلندِ باران و آينه دارند
که نه از تشنگی، شکايتی وُ
نه خويش را تماشای فرصتی ...
من از عصمتِ اندوهِ بیمگويشان
میترسم از سکوت و ترانه اسمی بياورم.
وَ لا تمامَکَ الا تمام !
سیدعلی صالحی
[ سیدعلی صالحی ]
+ م
با هيچ زن جز تو دل دريا شدن نيست
يارايی درگير طوفانها شدن نيست
در خورد تو ای هم تو ساحل هم تو طوفان
جز ناخدای کشتی مولا شدن نيست
تو نور چشم مصطفی و کس بجز تو
در شأن شمع محفل طاها شدن نيست
تو مادر سبطينی و غير از تو کس را
اهليت صديقهی کبری شدن نيست
جز با تو شأن کم شدن در چشم مردم
و آنگاه در چشم خدا پيدا شدن نيست
نخلی تو که در سايهاش آسودی او را
در سايهی تو حسرت طوبی شدن نيست
ای عالم امکان خبر، تو مبتدايش
آن جملهای که در خور معنا شدن نيست
سنگ صبور مردی از آن گونه بودن !
با هيچ زن ظرفيت زهرا شدن نيست
حسين منزوی
[ حسین منزوی ]
+ م
چقدر بد شدهای تو، چقدر بد شدهای
خیال بودی اما چه مستند شدهای
و در نگاه تو دریا رسوب کرده مگر
که مبتلای قوانین جذر و مد شدهای
چگونه خاطرههای تو را ز سر ببرم
چرا که از شریانات من، تو رد شدهای
شنیدهام که عزیزم دوباره در شب پیش
در آسمان رقیبان من رصد شدهای
شنیدهام که قوانین بیوفایی را
از استماع غزلهای من بلد شدهای
مرا ببخش عزیزم از این خبر اما
تو آن کسی که دلم را نمیبرد شدهای
هادی خوانساری
[ هادی خوانساری ]
+ م
یکروز بلند میشوی و
جای انگشتهای مرا
از موهایت شانه میکنی
یکروز بلند
موهایت را شانه میکنی
حتی به بوی من
روی ناخنهایت
سوهان میکشی و
شانه خالی میکنی
از زیر تمام روزهایی که
نباید .
:::
هیچ پرچمی
ارزش پا کوبیدن ندارد
موهایت را یله کن
تا انگشتهای نازکم را
به پیشانیام بزنم
سر هیچ برج و باروئی
به تماشای ماه ننشستهام
فقط خبردار ستارههاییام
که هر شب
مشت مشت به شانههای تو میدوزم
پا به هیچ طبلی نسپردهام
نبضت را به من بده
تا جهان را
از پا در آورم
نه صبحگاه و
نه شامگاه
سرود ملی من
نام کوچک توست
که تنها
وقتی که مست میکنم
خوانده میشود
فریاد ناصری
[ فریاد ناصری ]
+ م
شعری از شانهات
به تنهاییام کوبیدهام !
نباشی هم
گریهام
بر پیراهنات میچکد ...
:::
این شهر
همین
نبودت را کم داشت
که کامل شد !
:::
نه !
نباید تو را
به انزوای اتاق ؛
به رنج شعر ؛
به فصل سرد سینهام
بخوانم ...
تو
یکبار برای همیشه
به مهرهی سیاه نگاهت
تمام مهرههای حواس من را
بردی ...
نه
تو را نباید
بخوانم ... نباید ...
تو
هرگز
به آغوش من
باز نمیگردی ...
این
سطر اول همه شعرهاییست
که نانوشته میمانند ...
سیدمحمد مرکبیان
[ سیدمحمد مرکبیان ]
+ م




